تو چند غزل تا دل من فاصله داری
گیسوی بلندی که زدستم گله داری
هر روز من و پنجره و ریزش دل با
اشکی که تو در چشم خودت حامله داری
یک روز نشد باز بیایی وبمانی
با ماندن ورفتن به خدا مساله داری
صد خواهش ماندن اثری در تو ندارد
وجه شبه یی با سفر وچلچله داری
تاتار شکستند دل مردم و رفتند
چه فرق تو با مردم این سلسله داری
سالها پیش برای مهربانترین دوست (همسرم) سروده بودم واکنون به خواست او تکرار ش نموده ام
غزل یک باردیگر جاهلی کرد
پس از حافظ دوباره (بیدل)ی کرد
برای گفتن از چشمان سبزت
دل من انقلاب مخملی کرد
۱۳۸۸ تابستان
چند جمله از رمان سور بز
ماریو بارگاس یوسا
ترجمه عبدا... کوثری
چاپ یکم 81
تا وقتی تروخیو زنده است ،او وبسیاری از مردم دومینیکن محکوم به این بیماریند،محکوم به اینکه پیوسته به خوددروغ بگویند ودیگران را فریب بدهند......دروغی عمومی و حقیقتی خصوصی که به بیان نمی آید ص225
بز(تروخیو)موهبتی بزرگ را که خداوند به آدمها داده را از آنها گرفته و آن اراده آزاد است ص229
بزرگترین مصیبت برای هر دومینیکنی این است که با هوش و باعرضه باشی ص
تقصیر این عفریت بود که بسیاری از مردم دومینیکن به فاحشه ها ومشروب وسایر عیاشی ها روی می آوردندتا دلهره وعذاب زندگی را تسکین دهند ص296
سیاست یعنی همین آدم روی جنازه دیگران جلو می رود ص316
هر چیزی غیراز مرگ دلیلی داردص314
روزی که گیزلا سوگند خورد ونام پًَـایؤلینا را برگزید ص314
مواظب باشید وقتی پای کلیسا در میان باشد شما برنده نمی شوید
چیزی که مرا شکست داد ارتش نبود کلیسا بود
آدمی اگر چنین بوده یا هست یا خواهد بود بدان معنی نیست تا ابد چنین بوده یا هست یا خواهد بود
هر چه پدرم قضیه را حاشا کرد
هر قدر برادرم نزن آقا کرد
دیروز پلیس خانه ی ما را گشت
یک قبضه تفنگ کاغذی پیدا کرد
تمام درختان را با تمام برگها
شماره ۶۸ مجله بخارا
تاریخ تحولات اجتماعی جان فوران
خط یکم پرچم به روایت ایران
سید منصور
پرچم عربستان
حتی این خودکار نه سیاه ونه سرخ آبی را
انکار می کنم
از شما چه پنهان
من راست می گویم
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست
بهار ۸۸
این شعر هنوز سروده نشده
آریسا
می گوید چهارشنبه را آتش بزنیم
اما
این چهارشنبه را هم که آتش بزنیم
سوری در کار نیست
آدم ها همه خرگوش اند
از شانس بد این مرد
که نمی میرد
تا
چهارشنبه هم زندگیش را بکند
مثل تمام دنیا
که این کوچه شاش آلود را
بزرگترین قطب اندیشه می دانند
خرهای بی گوش
گوششان بدهکار تمام حرفهایست که
لگام را
مسخره می کنند
حالا تو بنشین و
حرفهای این چهارشنبه جن زده را
به تمام سورهای دنیا
پیوند
احمقانه است
من از توله های خرس می نویسم
اما تمام واژگان به
گوش و
چهارشنبه ختم می شود
آخرش هم نخواهی دانست
کنده این کلمات
تکیه گاه فکر کدام احمق است
فکرش را هم نکن
دوباره
به آخر می رسیم
پایان سال سگ و
منادیان آزادیست
جمله آخر را نخوانید
آسمان
شاهد من وچهارشنبه و
هادی وفریدون است
راست می گوید فریدون
ابله هان می ترسند این کلمات دشمنشان باشد
به چه چیز باید دل خوش باشد
این چهارشنبه که
منتظر است
ریالهای آخرش را
خرج حماقت دنیا کند
این حرفها را نشنیده بگیرید
گوش های این همه خروار
از شما که چیزی کم نمی شود
کم کم
دارد عقم می گیرد
نیازی به حساب کشی
آقای ریش ودرویش نیست
تکرار شبانه ایست
باید روز را در پاورقی پیدا کنید
شما که تمام خورشیدها را
در تقویم هاتان
ماه معنی می کنید
اسفند 86
هدایت گرگمراه کننده ای بوده ام
مجلسی که جنازه ام را فراموش کرده و
اشتباه به عرض این همه جغرافیارسانده اید
جهان جنازه ای را فراموش می کند
آخرین دوستان مردی بودند که ذهنش
انتخابات مجلس هشتم
آنقدر دوستتان دارم
که می خواهم
سر به تن هیچکدام تان نباشد
مهم نیست
گناه تمام واژ ه ها را به گردن می گیرم از آدم تا جهنم
اصلا" مهم نیست که
کدام پنجره
بادو حریرپرده وچشمانم را
به بازی موش و گربه شبیه است
فقط
سگهای بی قلاده وشناسنامه با دامستان
ذهن کودکیم را گاز گرفته اند
نشانه های هاری
در کلمات تب کرده اند
مادرم
چهار شنبه ها اسفند می پزد
حتی اگرفروردین آمده باشد
جن وپری
چهار شنبه مردم را پر کرده اند
همه از هار شدن رم می کنند
اینکه توهین نیست ها؟
مهم نیست
قبلا"که گفته ام
گناه همه شما با من
فقط بگذارید
این کلمات دندان خورده را کرم نزند
همین حالا
هزار گرگ چشم به خیابان
هزار مرد باران دیده اند
شاید
اگر دو خیابان زودترراه می افتادم
اگردو واژه زودتربر می خاستم
مجبور نبودم
خیابان رابا زوزه بیامیزم
که پاسبانها
رد گرگهای مرده را در کلماتم بیابندو
سنگ فرشهای پیاده آمدن
شمار قدمهایم را گزارش کنند
مهم نیست
کافیست ذهن کودکیتان را
از سگهای بی شناسنامه متولدچهارشنبه
پنهان کنید







